X
تبلیغات
پروردگار عشق

پروردگار عشق

اگر اي عشق پايان تو دور است دلم غرق تمناي عبور است

خداي من!


خيـلي دلم اعتكــــــــاف مي خواست !


   اي خــــــــداي بي نصــــــــيبان پناهــــــم ده!

[ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 0:33 ] [ الی ] [ ]

حكايت آخر ترم و منو جزوه ها و...

آخ جون...رفتم سر جزوه ام، ديدم دوتا مورچه دارن مانوور مي دن روش...
خوشحالم...پس قبولم ديگه...ايشالا با ايه نمره توپـــــــــــــــــــــــــــــ و شايد!!!
شنيده بودم اگه مورچه بره رو دفتر، كتاب ...قبولي ! برو حاشو ببر!

" زهــــــ ــي خيــــــــ ــال بـــــــــ اطل ...اما نه، ايــــــــ مان دارم..."

[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 22:20 ] [ الی ] [ ]

ديدار

 

واي خـــــــــداي من!

امروز چه روزي بود.داشتم بر مي گشتم خونه كه......معلم سه سال راهنماييم رو ديدم....خانووووووووم قاسمي معلم تاريخ و جغرافي و مدني بود...يني من عاشقش بودم! خيلي زحمت مي كشيد...خيلي!

وقتي ديدمش ، اول دست دادم بعد هم روبوسي كرديم.خيلي چهره مهربون و معصومي داره...اون موقع ها هم دوسش داشتم و يادمه فقط براي اون و يكي ديگه از معلمامون با بچه ها دسته جمعي روز معلم كادو گرفتيم!

جالب اين بود كه ايشون علاوه بر اينكه معلم سريالي خودم باشه ....معلم آبجي كوچيكه و آبجي بزرگه هم بـــــــــــــوده!!!!

آخه جريان داره ...درس خوندن من....به طوريكه من يني الهام...8 سال عمر تحصيليم رو يني 5 سال ابتدايي و 3 سال راهنمايي رو تو يه مدرسم گذروندم...و انقد اين مدرسه نزديك بود كه نگوووو...دوس داشتم يكم دور تر بود! حالا كه ديگه گذشت اون روزا!

خب عزيزم ...چيكار مي كن؟ - درس مي خونم.... شما از بچه هاتون بگين – پسرم 24 سالشه...دخترم هم پيش دانشگاهيه و اون يكي دخترمم هم فك كنم گفت كوچيكه...

خب ديگه، نمي خواي ازدواج كني؟! يا درس مي خوني؟ - چي بگم والااااااا... :-))) ديگه باقيه بحث بمونه براي چن سال ديگه البته اگه عمري باقي باشه! اتفاقا مي خوام يه وصيت نامه بنويسم كه اگه يهو مَردم و دوستان وبلاگي اومدن و ديدن كه نيستم به وصيتام جامه عمل بپوشونن.......(شگفتــــــــــــــــــــــــــــــــا)

ولي كلن اين حرفا(پستا) گفتن نداره:-)

مي گه كه :

-         -  در مورد پست قبلي كه پاره اي از دوستان متوجه منظورم نشده بودن‌: اون پست رو كلي نوشتم ،فك كنم در مورد زندگي خيليا صدق مي كنه:-(

-         -  اينم يه پست تقريبا شاد .......بخاطر اينكه دوست گلم كه مياد و مي خونه ، ميگه غمگيني! با اينكه روزاي خوبي رو توي زندگي واقعيم نمي گذرونم اما هميشه درد و غم هام پشت لبخندام پنهون مي شه! اين هم خوبه و هم بد! چن دوس دارم بعضيا متوجه حال بدم بشن كه نمي شن و.... طوري كه وقتي ناراحت مي شم مامانم مي گه بهت نمياد...خــــــــــدا....

[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 13:28 ] [ الی ] [ ]

دلم مي سوزه ...!

بهت مي گه سرما نخوري...! لباس پوشيدي؟! برو لباس گرم بپوش هوا سرده ! دوسِِت نداره....عاشِقت نيست!

از سر وظيفه مي گه...! دوسِت نداره، حوصله نداره سرما بخوري ببرتت دكتر! ديوونه س! چون عاشقِت نيست...

ديوونه شده ! شايدم تازه عقلش اومده سر جاش... تو اينارو نفهميدي؟! يا نمي فهمي؟‌.......


و دَر زُلف ِ پَريشانت ، من ِ تَنهــــــــــا گِرفتارَم...


[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 17:9 ] [ الی ] [ ]

رانندگي!

با اينكه هنوز گواهينامه نگرفته ام و فقط يكبار پشت فرمان نشسته ام ان هم در روزي چون سيزدهم فروردين 91 كه بايد  كاري كني نحسي اش نگيرتت .......
من سوار ماشيني شدم كه دو الي سه متري جلوتر، ماشين عمو پارك بود! يك روز آموزشي
پسر عموي محترم هم بيشتر روي كلاج و گاز تاكيد داشت و نظريه خاصي روي ترمز ارائه نكرد...و من شروع كردم به رانندگي در جاده زيباي روياهايم...همان جاده باراني و خيس و مناظري بس زيبا و دلكش ... كه ناگهان از روياها كه خارج شدم ديدم پسر عموي گرام سعي و تلاش لازم را براي نگه داشتن اتومبيل مذكور مي كنند و اين بي فايده بود كه يك آن به خود آمده و ترمز عزيز را نوازشي پر عطوفت كردم و گفتم بايست .....به كجا چنين شتابان !
 لحظات پر فشاري را گذرانده بوديم و در همان جا تصميم گرفتم كه ديگر دور اين نمونه كارهاي خطرناك را تا زمان موعود خطي پر رنگ بكشم....
شوكي عجيب وجود نازنينم را فرا گرفته بود اما همچنان لبخند مي زدم و به اصطلاح سعي مي كردم نشان دهم كه اتفاقي نيافتاده و اگر هم قرار بود فداي سرم و اينكه ماشين هيچ ارزشي در قبال بنده ندارد، كــــــه...

اما به طرز عجيبي در خواب بهترين راننده ام...
انواع ماشينها را هم در خواب رانده ام ...سبك ،سنگين !!!
دست فرماني دارم كه بايد ديد.....
كاميون را هم زيبا مي رانم!
امــــــــا علت ديدن اين خواب ها را نمي دانم!!
فكري هم در رابطه با اين موضوع نمي كنم....آخر
عجيب است...
معبرين محترم ياريم كنيد!
[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 13:31 ] [ الی ] [ ]

همين حالا!

وقتي كه حس و حال نداري  پست بذاري.........چي مي شه ..هميني مي شه كه من دچارش ام....

خب چي بگيم!؟

اصلا همين پست گذاشتن و كامنت اومدن واسه ماها يه جور دلخوشي ساده و زيباست...اين كه يكي به فكرمونه..يا مثلا يادمون كرده...نه اصلا هيچ كدوم از اينا!!! اوووووووووه دلخوشيا كم نيست اما از اونور آشفتگيا و هرج و مرج ها هم زياده!

گاهي وقتا هم بر عكس يه موضوعات ريز و  يا درشت باعث ناراحتي مي شن...كلن زندگي در همه ... و شايد اين جوري قشنگتره!

[ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ] [ 14:11 ] [ الی ] [ ]

این نیز بگذرد!

مي نويسم براي خودم...
توي اين روزاي شولوغ پولوغ كه همه توي جنب و جوش رسيدن سال نو هستن، خدارو شكر كه حالشون خوبه!
ولي اين وسطا بعضيا غصه دارن،نگرانن، غم از دست دادن يه عزيز! و....
به مردم نگاه مي كنم چرا اينا خوشحالن؟!اصلا خدارو شكر كه خوشحالن!اما پرن از دغدغه و خسته ان ولی ...
پس نه مي خواستي به خاطر تو(من) همه زانوي غم بغل بگيرن؟ نمي شه كه؟
زندگي جريان داره...بايد بگذره و روند خودش رو طي كنه!
به بي وفا بودن دنيا و كثيفي اون فكر مي كنم كه عين خيالشم نيست كه حال كي خوبه و حال كي بد!
براي اون هيچي فرق نمي كنه، اين وسط مائيم كه شديم بازيچه دستش...
[ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ] [ 14:47 ] [ الی ] [ ]

سپاس

كلي تشكر از سمانه جون دوست خوبم كه وقت گذاشته و اومده وبلاگ بنده ناقابل رو زير و رو كرده و چرنديات رو تحمل كرده....خيلي دوست دارم دوست عزيزم !شرمنده ام كردي ....

[ یکشنبه ششم اسفند 1391 ] [ 19:40 ] [ الی ] [ ]

هواي حوا....

حال و هواي اين روزهايم ابري و باراني ست...مي گريم ... مي بارم ... مي خندم....مي بارم


حوا كه بغض كند

                               حتي اگر خدا هم سيب بياورد ...

 چيزي جز آغوش آدم 

                                آرامش نمي كند!

 

[ چهارشنبه دوم اسفند 1391 ] [ 20:0 ] [ الی ] [ ]

اینم می شه!

بعضيا آنرمال اند...

مي شيني با دوستت روي نيمكتي كه اونورترش اون نشسته ، در مورد غذاهاي دانشگاه و كيفيتش و اينجور مسائل صحبت مي كني كه طرف مثل قاشق نشسته مي پره وسط و مي گه ....آره...فلان و بهمان! از وقتي كه غذاهاي دانشگاه و خوردم دوس پسرام از دستم شاكي و عصبانين؟بگو چراااااااااااا؟

(من : روم به ديفار) مي گه چون ديگه ماچمون نمي كني كما في السابق!!!!!!!!! جل الخالق! اين ديگه كيه...چه زود پسر خاله شد...حالا ولش كني همين طور ادامه مي ده.....خب ديگه دوستم پاشو بريم ،بهره مند شديم از سخنراني سر كار......خدافظي كرديم و در رفتيم!

[ جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 ] [ 9:21 ] [ الی ] [ ]

جوانی!

جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را ، نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را

کنون با بار پيري آرزومندم که برگردم ، به دنبال جواني کوره راه زندگاني را

به ياد يار ديرين کاروان گم‌کرده رامانم ، که شب در خواب بيند همرهان کارواني را

 بهاري بود و ما را هم شبابي و شکر خوابي ، چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را

چه بيداري تلخي بود از خواب خوش مستي ، که در کامم به زهرآلود شهد شادماني را

سخن با من نمي‌گوئي الا اي همزبان دل ، خدايا با که گويم شکوه‌ي بي همزباني را

نسيم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان ديده، به پاي سرو خود دارم هواي جانفشاني را

به چشم آسماني گردشي داري بلاي جان، خدايا بر مگردان اين بلاي آسماني را

نميري شهريار از شعر شيرين روان گفتن ، که از آب بقا جوئيد عمر جاوداني را

                                                                                                                      استاد شهریار

می گه که:

احتمالا برای این پست نظری ندارین .ولی خوندنش خالی از لطف نیست!

[ شنبه بیست و یکم بهمن 1391 ] [ 15:40 ] [ الی ] [ ]

بگو ...

 

۹تا  وزنه داریم  که  ۸تاش  ۱۰۰ گرمی  و  یکیش  ۹۰ گرمی

 با  یک  ترازوی  دو  کفه ای می خواهیم  بدونیم  کدومش ۹۰  گرمی ؟

 و فقط ۲ بار  می تونیم  از  ترازو  استفاده  کنیم . . . . .خب  حالا  چیکار  کنیم؟!؟

اگه  گفتی  که  جایزه  نداری  ولی  باریک (همان بارک ا...) داری...

 

بعدا گفت كه :

-          ممنون از هموطنان گرام كه باز هم حماسه ساختن و اومدن،اما جواب درست حسابي ندادن به غير از 2 نفر!درود بر شما مردم غيور(گلي جان و محسن خان.....بــاريــــــــــــــــــــــــــك)

-          بعد از مدتي دوري از ميادين علم و دانش و اين چيزا يكي دو روز ديگه به اميد خدا  دوباره پا به عرصه مي ذارم...(تشويق)

-          اي خدا چرا اون موقع كه لپ تاپ ارزون بود نسبت به الان، نجنبيدم كه الان بايد مجبور بشم 3مليوون بابته همون 1مليووون سابق بدم!!!!‌L حالا نمي خريم ! شايد ارزون شد...(ولي عمرا ، چشمم آب نمي خوره) باز هم مي گم اي بر باعث و باني ش لعنت ! شمام بگو!

-          بعضي وقتا كه حوصله نداري تي وي ببيني بزن راديو آوا خيلي حال مي ده .....راديو آوا و ساز و آواز... راديو آوا وموسيقي ملل .... راديو آوا و نغمه هاي محلي و... ( لطفا ما را به دوستانتان هم معرفي كنيد- راديو آوا)

 

 

[ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ] [ 13:14 ] [ الی ] [ ]

آنا........آتا

پدر ........ مادر        

ديشب كنارم بودن اما حس دلتنگي زياد باعث شد كه قطره هاي اشك سر بخورن بيان پايين!

چقد ساده از كنارشون رد مي شم(يم)! گاهي وقتا فكر اينكه يه روزي قراره پيشم نباشن ديوونم مي كنه...

بعضي وقتا از دستشون ناراحت مي شم ولي بالعكس گاهي هم عاشقشونم و دوسشون دارم!اين حس شايد بين خيلي از ماها باشه.چه موجوداتي هستن اين مامان - بابا

انقد عجيبن كه خدا مي گه هر چيزي بگن همونه...به جز يه مورد كه مي دونيم!

 

[ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ] [ 17:8 ] [ الی ] [ ]

پیراهن یوسف

چه حس خوبي بود بدرقه ضريح قشنگت...

باورم نمي شه كه،من بودم در چند قدمي اون ضريح مقدس!

[ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 11:45 ] [ الی ] [ ]

شور عشق...

داده فتوا عاشقان را سر شكستن جايز است

                                                               چوب محمل شاهد اين مدعاي زينب است!

مي گه كه:

آهاان يعني الان بريم قمه زني؟!!؟

به فلاني مي گن نظرت راجع به دين و خدا و...چيه؟مي گه والا ديشب خواب ديدم شوله زرد پختيم داريم پخش مي كنيم!

[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 18:58 ] [ الی ] [ ]